آلبوم عکسم را ورق می زنم و تو میان تمام عکسها به من لبخند می زنی ... صدایت درست مثل همان روزها در وجودم جان می گیرد که "انوشه! حواستو جمع کن! کنکور همه ی زندگیتو عوض می کنه" و من چه کودکانه فکر می کردم که می دانم چه می گویی! حالا هم من گذشتم و هم کنکور اما زندگی ....!
دیروز از کنار بلواری گذشتم که به یاد تو نامگذاری شد "بلوار استاد ولی الله اردشیری" روی جدول کنار خیابان نشستم و روزی را به یاد آوردم که تو برای همیشه گذشتی...از من ... از ما ... از تمام دانش آموزانی که با وجود تو ادامه می دادند...گذشتی از شهری که یکپارچه سیاه پوش شد...تو گذشته بودی و ما جا ماندیم!
آذر ماه است ... هنوز تا اردیبهشت رفتنت زمان زیادی باقی است اما من هوایی شده ام...هوایی بهانه گرفتن به رسم آن روزها... هوایی بغض کردنها و خندیدنهای یواشکی.... هوایی نگاه مهربان تو وقتی می دانستی برای جواب دادن به سوالاتت آرام و قرار نداریم! ...هوایی آن تسبیح سبز دوست داشتنی...هوایی حرفهایت" فیزیک با طعم زندگی! "... هوایی مدرسه ...هوایی روزهای شیطنت و بچگی... هوایی تکرار کردن اسم مدرسه "کوشیار دختران" ... آذر ماه است و من هوایی بی تابی شبهای امتحانم... هوایی آخرین امتحان فیزیکی که تو بودی ... هوایی آن کلاس و آن نیمکت ... هوایی همه ی آنهایی که یادم تو را فراموش شده اند... آرام و آرام...هوایی ان روزهایی که تو هنوز معلم جاودان ما بودی...
آقای خوش اخلاق هم رفت... مثل تو که رفتی... مثل تمام گذشتنهایی که دلگیرمان می کند...

